تبليغاتX
سوال های بی جواب
می گفتم آزاده مردی خواهم شد سرفراز درس خواهم خواند و سر تسلیم جز دربرابر خداوندی خدافرود نخواهم آورد.میگفتم وطنم. میگفتم دینم. میگفتم هستم. میگفتم خواهم ساخت با دستانم با دستهای خال وطنی خواهم ساخت بزرگ و بلند. میگفتم بگذار همه بروند من میمانم .میمانم تا دست مستمندان را بگیرم. میمانم تا بیاندیشم بنویسم. میگفتم میجنگم تا باشم بمانم ناموسم بماند. میگفتم مشکل است اما می شود.میگفتم نروید بمانید آن دورها هیچ نیست. از سربلندی کوهای وطنم غره میشدم واز سرسبزی دشتهای فراخش دلم غنج میرفت و با صدای بلبلان می خندیدم. میگفتم تا دریای وطن من موج میزند من هم مواجم. میگفتم میاندیشم میزیم دنیا را زیر و زبر میکنم.میگفتم نشد و نمی توانم نداریم بودن یعنی فهمیدن .میگفتم آسمان آبی است. میگفتم کویر زیباست. میگفتم بهار دوست داشتنی است . میگفتم عشق عالی است. میگفتم محبت قشنگ است. میگفتم آدمها خوبند. میگفتم همه خوبند.درستی رسم دیرین مملکت من است. میگفتم دستان هموطن من مقدس است .میگفتم احترام به دیگران در وجود من است. میگفتم دوستانم ....هموطنم.... وطنم ایران . واکنون دلم برای وطنم گرفته .دلم برای هموطنانم که رفتند گرفته

+ نوشته شده توسط امین در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 0:46 |
رنگ آبی رنگ رویاهای من و توست!
نمونه بارز وتجسم تمامی رنگهای آبی آسمان صاف و بی کران است.
تماشای آسمان حسرت پرکشیدن تا دور دستها را در دل زنده می کند.
پس از آسمان رنگ آبی یاد آور عطوفت زلال و نجیب دریاست.

امروز می خواهم درباره رنگ آبی که میدونم مورد علاقه خیلی از شماست بنویسم:

آبی رنگ صداقت ؛وفاداری؛ متانت ؛تسلی ؛احترام ؛توجه ؛مهارت؛ اعتماد واطمینان؛ حیثیت افتخار؛ ناموس؛ آشتی ؛آرامش و صلح است.

آبی ؛آرامش همراه با عقل و منطق است.

انسانهایی که آبی را دوست دارند از دیدگاه روان شناسی در ردیف شخصیت های آبی به شمار می روند.این انسانها به عنصر آب و طبیعت عشق می ورزند.
آنها به سرعت خطاهای دیگران را تشخیص می دهند و معمولاْ عقیده دارند که هیچ خطایی از آنان سر نمی زند.
برخوردها و رفتارهای بیشتر آنها سرد است و سبب می شود که برقراری ارتباط با چنین انسانهایی در برخی موارد کار بسیار دشواری باشد.
تجربه نشان داده است که چنین انسانهایی به رویا پردازی علاقه زیادی دارند.
آبی ها معمولاْ ایده آل گرا هستند.
انسان آبی ؛نیروی تخیل نیرومندی دارد واز این رو ؛در میان انسانهای آبی ؛شاعران ونویسندگان بی شماری وجود دارند.

تیپ آبی ؛انسانی درون گرا و دوستدار حق و حقیقت است که دیدی عینی ؛واقع بینانه ؛وبه دور از احساسات وپیش داوری ها دارد و برای سخن دیگران ارزش بسیاری قایل است.

او تنهایی را به بودن در جمع و خوش گذرانی ترجیح می دهد.او در پارتی ها و میهمانی ها به ندرت دیده می شود زیرا او عاشق طبیعت است.

همسر مناسب چنین فردی ؛همسری از تیپ آبی است ومعمولاْ چنین ازدواجی از هماهنگی وهارمونی زیادی که برای یک زندگی زناشویی موفق ضروری است برخوردار خواهد بود.

۴۰٪ مردان و ۳۶٪ زنان رنگ آبی را رنگ مورد علاقه خود می دانند.

رنگ آبی در طبیعت:

برجسته ترین تجسم رنگ آبی در طبیعت؛آسمان زیبا و دریاست.
در دنیای حیوانات ؛رنگ آبی به ندرت دیده می شود.برخی از گونه ها و پرندگان به ویژه در زمان جفت گیری؛ برخی ماهیها وحشرات ؛رنگ آبی بسیار زیبایی دارند. خون برخی از حیوانات نیز به رنگ آبی است.

همچنین؛در دنیای سنگها و جواهرات نیز برخی انواع این رنگ به چشم می خورد.
سنگ لاجورد؛کبودفام وفیروزه از نمونه های بارز سنگهای آبی رنگ است.

در دنیای انسانها ؛جز قهوه ای و سبز ؛چشمهای آبی رنگ نیز وجود دارد.

تاثیرات شفا بخش رنگ آبی:

رنگ آبی ؛موجب تسکین و آرامش است این رنگ آمادگی لازم برای مدیتیشین را در انسان بوجود می آورد.
این رنگ خشم را فرو می نشاند.رنگ آبی در پایین آوردن فشار خون موثر است.
اگر انسانی عصبی ؛پرخاشگر؛ وناآرامی هستید اگر افکار نا آرام عذابتان می دهد اگر از بی خوابی رنج می برید رنگ آبی بسیار مفید ومطبوع خواهد بود وشما را برای رسیدن به آرامش یاری می کند.
زیرا رنگ آبی بخش پاراسمپاتیک سیستم عصبی را تحریک می کند.

پس اتاق خواب خود را به رنگ آبی در آورید یا لباسهای آبی را بر دیگر رنگها ترجیح دهید.



+ نوشته شده توسط امین در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 21:40 |
اگه یه روز حسابی خسته بودین به من فکر کنید چون

از همه چی خسته ام

+ نوشته شده توسط امین در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 21:36 |

 

VandaClick Group


در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی كاری خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك.
همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسی نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالی که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي.
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
 

 

+ نوشته شده توسط امین در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 11:46 |

از خدا پرسیدم:خدا  آیا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانی که چطور زندگی کنی

+ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 3:44 |
                          

 

پرنده اولی پرواز را دوست داشت...
پرنده دوم آشیانه را دوست داشت...
پرنده سوم پریدن را دوست داشت...
***
میگویند پرنده اولی پرواز کرد...میگویند به سرزمین خوشبختی رفته!
میگویند پرنده دومی با تمام وجودش عشق ورزید...میگویند هیچ وقت به سرزمین خوشبختی نرسید!!
میگویند پرنده سومی رفت...میگویند برای همیشه پرواز کرد اما به کجا!!!؟

+ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 3:42 |
صبح امتحان

عصر امتحان

شب امتحان

کنکور امتحان

دنیا امتحان

اصلا:زندگی انتحان

تا حلا چند بار تو زندگیت امتحان دادی؟؟؟؟

فکر نمیکنم کسی بتونه حساب کتاب کنه

اصلا

فایده این همه امتحان چیه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط امین در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 15:43 |
Love is aeraid of lossing you****

**عشق يعني ترس از دست دادن تو**

 

In these long lonely hours…all that I  need is you**** 

**در ساعتهاي طولاني تنهاييم هميشه به تو احتياج دارم**

 

Love is  when you find your self speeding wish on him**** 

**عشق ان است كه همه ي خواسته ها را براي او ارزو كني**

 

I love two things in the world.****

Flower and you ** **

*Flower for one minut…but your for always*** 

**من دو چيز را در روي زمين دوست دارم.**

**گل و تو...**

**گل را براي يك دقيقه...اما تو را براي هميشه**

 

             **Times that… Let me tell you a thousand**

                   **I love you more than love…** 

 **بگذار بگويمت هزاران بار كه پيش از عشق بر تو عاشقم*

با تشکر از مهساhttp://www.zizigooloo1000.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط امین در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 13:24 |

چند روز پیش تیتر یک روزنامه این بود" تهران شهری که شب را بر خود نمی بیند!" مضمونش در مورد برق و خدمات و مشکلات برق رسانی تهران بود.

اون لحظه چیزی که فکرمو مشغول کرد این بود که شاید شب تو تهران و شهرهای دیگه حلا بی معنی شده باشه ولی انگار به جاش تو مغزهامون لونه کرده !

به خصوص تو نسلی که بی انگیزه  لقب گرفته.

همین نسل مزخرفی که من و تو توش داریم سر می کنیم...رشد می کنیم...بارور می شیم...وقراره یک ده کوره ای را آباد کنیم !

نسلی که یک یدک کش هم همراهشه عصر ارتباطات !!!!

بعدشم می نازیم به ارتباطاتمون .... به مجله هایی که روز به روز دراشون گل گرفته می شه....

به روزنامه های خصوصی که یکهو ناپدید می شن...

به پنج تا کانال پر محتوامون....

به کتابهایی که برای مجوز زجه می زنند...

به سایتها و وبلاگهایی که پر از هزلیاتو تحریفه !

بعدشم با کمال ناباوری یک چرایی به وجود می یاد...چرا با این همه امکانات و رفاهیات این نسل بی انگیزه است؟

چرا دچار بحران روحی شده است؟ اعتماد بنفس آنها چه شده است؟

مساله بی انگیزگی از چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

و شروع به راه کار مشود, در یکی از مجلات در مورد مشکل اعتیاد که گریبان گیر جوانان شده است ,بحث می شد و از یک دکتر روانشناس تاریخ دانه و مشاور کودک واطفال سوال شد : راه حل برای جلوگیری اعتیاد جوانان چیست؟

و جواب: متاسفانه این نسل ...دچار چالشها و بحران های مخربی شده اند که کاری از دست من و شما ساخته نیست... بهتر است به سراغ نسل بعد از اینها برویم و تلاشمان را ...........

آره درسته ما نسل بی انگیزه نام گرفتیم ... نسلی که حتی یک ستاره نداره یکی که بشه الگوی رفتاری ما

نسل بی رقبت و بی بند و بار  ....

اما مگر نسل قبلی و قبل تر که تو کارنامشون شاملو واخوان شعر می گفتن و گلشیری گل سر سبدشون بوده چه نسلی از آب در اومدن؟

چقدرشون خودشونو کشیدن بالا؟ آبادانیشون کجای این باغ وحش رو ساخت که الان تو بتونی تو رفاه راحت فکر کنی؟

نه! اینها بهونست .... فروغ و شاملو بهونست ......

بهتره بجای این گلایه ها خودمونو بخواب نزنیم ! شاید بتونیم تو این شب لعنتی یک کور سویی پیدا کنیم.

شاید ....  با تشكر از

http://www.valium10.blogfa.com

+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 14:57 |
نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
 و قشنگتر اینه که
 یادگرفته گوجه را
 تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
 اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
 اون وقت بشر چکار کنه ؟
 من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
 وقتی آهنا همه تموم بشه
 اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
 هلهله های من وتو
 چطوری ثبت می شه
 من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
 نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود
+ نوشته شده توسط امین در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 15:21 |